بازدید امروز : 13
بازدید دیروز : 27

برد فیلم جدایی نادر از سیمین در گلدن گلوب رو به همتون تبریک میگم.واقعا شک خوبی بود ...مبارکش باشه ....
ان شا الله واسه اسکار .....




از آقای فرهادی هم به خاطر فیلم خوبش و هم به خاط اینکه از مردم ایران تشکر کرد بسیار ممنونیم ...




شعر زیبایی از خانم عرفان نظر آهاری از کتاب چای با طعم خدا ...
قول می دهم که آسمان شوم
مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمیشوی
جعبه جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی،ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
*
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ می شوی
لیز میخوری
*
آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب توی آسمان
آفتاب می شود
ابر هم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
*
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من،کنار او ،ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی
***
من رقص دختران هندی
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش
پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد،
داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه
انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور
انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را
شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه
و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این
یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته
است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه
سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی
کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما
میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای
انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه
داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید
و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می
تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به
دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی
را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را
نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد،
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و
بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که
هزار سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می
اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
|
خلاصه اخبار صدا و سیما
آمریکا : فساد اخلاقی !!!! فرانسه : آشوب !!!! انگلیس و بقیه کشورهای اروپایی : بحران اقتصادی شدید !!! پاکستان: بمبگذاری و آدم ربایی !!!! بحرین : بیداری اسلامی !!!! سوریه : فتنه !!! ایــــران : باز هم یک افتخار دیگر در عرصه های علمی - اقتصادی |
جشنواره هفته پژوهش فردا(سه شنبه) 29 آذر ماه در سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برگزار می شود.
به گزارش روابط عمومی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ج.ا.ا.، در این جشنواره که با حضور دکتر اسحق صلاحی رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برگزار می شود، آثار منتشر شده سازمان از آذر 1389 تا آذر 1390و دست آوردهای علمی اعضاء به نمایش گذاشته خواهد شد.
همچنین امضای تفاهم نامه بین سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری شیراز از دیگر برنامه های این جشنواره است.
این مراسم از ساعت 9 صبح تا 12 در سالن همایش های سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برگزار می شود.

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟
گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام
گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟
گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام
گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟
گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام
گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای
گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام
گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟
گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام
گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای
گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام
گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟
گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام
گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟
گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام
گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟
گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام
گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟
گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام
گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟
گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام
گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟!
گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
لینک دوستان
درباره خودم
پیوندهای روزانه
آوای آشنا
بایگانی
اشتراک